
توی یه اتاق ...
فقط یه پنجره ...
لیوان چاییم ... یخ کرده رو به روم ...
اما زل زدم بهش ...
دلم تنگ شده ... برای کسی که اصلا نبوده ...
پنجره بازه ... نور مهتاب افتاده تو اتاق .........
وای هزار بار گفتم این پنجره رو با پرده ضخیم بپوشندش ...
هزار بار گفتم میخوام تنها بمونم ... تو همین تنهایی
طرحی بی طرحی از کسی بکشم که هیچ وقت نبوده ...
وفکر کنم هیچ وقت هم نمیادش ...
و هر روز دلم براش تنگ بشه ...
که بهانه ای برای تنهایی داشته باشم ...
میدونی چیه ... ؟
دلم گریه میخواد ... یه دریا اشک تو چشمام جمع شدن ...
نگاه کن ...
راستی دلم یه بهانه هم میخواد واسه این همه اشک ...
میدونی چیه؟
تنهاییم رو دوست دارم ...
اما ازش بدم میاد ...
دیگه خسته ام ازین همه تنهایی ...
دلم شده دنیا سکوت بالاتر از فریاد
دلم شده سکوتی سرشار از نگفته های دلم ...
دلم ، گلم ... حرمت نگه دار تنهایی مقدس مرا ...
قسم به تمام لحظه مقدس تنهاییت
من در این تنهایی طرح بی طرحی را عبادت میکنم شاید خدای من است ...
خدای من که همین نزدیکیست ...
من در این تاریکی ...
زیر نور مهتاب ...
یه پنجره ...
یک لیوان چای ...
یه دنیا فریاد ...
یه جهان سکوت ...
خواهم کشید ....
طرحی از تنهایی ،، طرحی که هر کسی برای دیدنش لحظه شماری کنه
طرحی که عاشقای دنیا هم در حسرتش بمونن....
طرحی از ارزوهای ،، ارزو میکشم....
طرحی از سنگ صبور میکشم ....
طرحی از نیلوفر ابی ....
طرحی از دختران جهنمی .....
میکشم و میشکم تا خود صبح میخوام بکشیم .....
طرحای از تنهایی خودم میکشم .....
شاید یکی پیدا بشه خریداری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري
روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري
روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره
از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره
تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري
هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري
حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي
تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي
تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره
نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره
تو مگه قسم نخوردي

تکه های شکسته قلبم را
کنار هم می چینم تا
قلبی تازه بسازم
ولی اینبار شاید از سنگ
که دیگر دل نبندد
اما چه سود که دل سنگ هم عاشق می شود
پس دوباره می چینم
تا دوباره عاشق شوم
ولی عاشق
می خواهم دوباره بپرم
ولی اینبار نه به خاطر آسمان
که به خاطر خودم
که باید بدانم
هر چه که بالای سرم هست
آسمان من نیست
یادم باشد بنفش آبی نیست
یادم باشد که
آسمان من دلم را نمی شکند
یادم بماند دل به آسمانی که ببندم
پرنده ها را دوست داشته باشد
پرواز را دوست داشته باشد

هميشه وقتي گريه مي كني ، اوني كه آرومت مي كنه دوستت داره ، ولي اوني كه باهات گريه مي كنه عاشقته

گفتی عاشقه بارونی ولی وقتی بارون مياد چتر ميگيری بالای سرت، ميگی عاشقه برفی ولی طاقت يه گولّه برفم نداری، ميگی پرندهارو دوست داری ولی ميندازيشون تو قفس، ميگی عاشقه گلهايي ولی خيلی راحت از شاخه جداشون ميکنی، انتظار داری نترسم وقتی ميگی عاشقمی. ولی با هميه اين تفاسير دوست دارم

کاش وقتي تقديم تو شد هستي من مي سپردم که مواظب باش جنس اين جام بلور است ....پر از عشق و غرور است... مبادا که ترک بردارد مي شکند
بهش بگین پیشم نیاد بگید
که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد یه جور بگید
که آخرش از حرفاتون هول نکنه طاقت ندارم
ببینم به قبر من نگاه کنم. دونه به دونه عکسامو بردارید
آتیش بزنید هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید نزارید از اسم منم یک کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنم توی گورم بلرزونه..
برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره...
برو نمی خوام ببینی
خونه ی من خالی شده همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده اونکه می گفت می مرد برات دیدی
که راست راستی مرد.رفت و همه خاطراتشم بخاطرت برداشت و برد . بهش بگین نشست به پات
بهش بگین نیومدی بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدش و زدی.......
رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري
خلقت, نمايان ميشوند.
رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي
كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .
رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون
هديه اي از طرف پروردگار ميستائي.
رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي
گيري.
رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.
رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس
مي كني.
رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا
هم ندارند.
رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.
رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.
رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.
رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي
رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد
رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.
رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.
رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.
رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.
رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست
رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي
رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.
رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.
رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.
رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!
رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.
رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.
رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.
رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.
رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.
رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري

مرهم درد دل من مرگ من است
زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است...
وقت آن شد مرگ آید از پس این عمر دراز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بینم!!!
باید یک روز گذشت از کوچه ارواح خبیث
تا که آزاد شوم زین مردمان حرف و حدیث...
وقت آن شد آشکارا شود این راز و نیاز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بینم!!!
دعوت مرگ من امروز گواه درد است
سنگ گورم بنهید٬ هوا بس سرد است!!!
و به پایان سفر نزدیکم
و من از جمع شما خواهم رفت!!!
میروم تا هم آغوشی مرگ٬
تا هجوم هجرت٬
تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!!
و چه احساس لطیفی است عروج!!!
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بینم!!!
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " استاد در
جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را
بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش
که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب
داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر
میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم
زار رفتم ." استاد گفت: " عشق یعنی همین! " شاگرد
پرسید: " پس ازدواج چیست؟ " استاد به سخن آمد که :
" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد
داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب
کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!
در شگفتم چگونه تو با مردم انس می گیری
و به دیگران دل می بندی در حالی که می دانی
تنها خواهی مرد![]()
و می دانی تنها در قبر خواهی خفت و تنها در
پیشگاه من خواهی ایستاد و تنها حساب پس خواهی داد ؟
آیا اندیشیده ای چقدر تنها خواهی بود؟
ساعتی ؟
روزی ؟
ماهی ؟
سالی ؟
چند هزار سال ؟
چند میلیون سال ؟
با خودت فکر کن و بیاندیش .
هر قدر که قرار است پس از مرگ با من تنها
باشی در دنیا انس بگیر، اگر لحظه ای، لحظه ای
و اگر همیشه، همیشه .